تبليغاتX
دل نوشته های ناتانائیل

 

بغض ِ ورم کرده
در آخرین پیچ خیابان...
که دستهای تو
اتفاق سالهای دور است
و سکوت
همیشه های سقوط
درست همین جا
تو آغاز می شوی
به شکل حسرتی دوار
در شقیقه های گیج...

 

+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:48 نويسنده آزاده رضایی (ناتانائیل) |
 

مانند ابری عقیم
در بزنگاه آسمان و زمین
زنده ایم...
زندگی نمی کنیم...
و نمی دانم چگونه است
که در ذهن من
همواره
ارواح قبرستان آگاه ترند
باورکن ! هر شب جمعه شنیده ام
با حسرت
زمزمه می کنند :
"آه از چهارشنبه های خوشبختی..."


 

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 8:58 نويسنده آزاده رضایی (ناتانائیل) |
 

در همان لحظه که نام ما را به عنوان مردم سرزمینت  به زبان آوردی تا شریک شادی تو باشیم،
می خواهم بدانی ما برای تو سرتعظیم فرود آوردیم
می خواهم بدانی ارزش کاری را که با زیبایی تمام انجام دادی می دانیم
و می خواهم بدانی تمام قد از تو متشکریم
به افتخار تو...
به افتخار اصغر فرهادی

 

بعد نوشت:
غزل پست مدرن (سید مهدی موسوی) به اینجا کوچ کرد :
www.bahal22.persianblog.ir
به امید روزهای...
 

+ تاريخ دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 9:29 نويسنده آزاده رضایی (ناتانائیل) |
 

هیچ کس نیامد
هیچ کس هیچ وقت نیامد
هیچ وقت سر ِ وقت
و ما وقت و بی وقت در انتظاری بیهوده پوسیدیم
غافل از ردپاهایی که به سمت رفتن بود
منطبق بر نقطه چین های تباهی...
لعنت بر دروغ های متراکم

 

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 9:44 نويسنده آزاده رضایی (ناتانائیل) |
 

به سلامتی انسانهایی که از عهده ی رسالتشان به خوبی بر می آیند...
به سلامتی آنهایی که با شرافت ادامه می دهند...
به سلامتی تو که "زیبایی آفرینی"...
به سلامتی "اصغر فرهادی"

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 9:26 نويسنده آزاده رضایی (ناتانائیل)
 

گاه بدین سان
"عاقبت" از دست می رود
و تو
همچنان که به سرمای پشت پنجره فکر می کنی 
با پلکهای ورم کرده
در آینه ریمل می زنی
تا برای نقش بعدی ات
درگیر دیالوگهای تکراری بمانی
با صدایی ضعیف
از عمق تاریکی...

***

زندگی پشت شیشه ی رفلکس
طعم یک بغض ِ لعنتی در س.ک.س

کشمکش در اتاق سه در چار !
سردی ِسایه های بر دیوار

درد... هذیان و گریه... بالش، تخت
به چه جایی رسیده ای بدبخت !

توی رگهات حرکت والیوم
در تنت حس پوچ یک ک.ا.ن.د.و.م

و فقط فرض کن چه خواهد شد
و فقط فرض کن که خب لابد...

سهم من از تو این که دارم نیست
روبرویم ، به جای درد بایست

گم شدن توی رختخوابی که...
بعد این حرفها جوابی که...

- تو فقط صبر کن عزیزم... صبر
و شبیه جنازه ام در قبر

در سرم اتفاق می پیچد
دور ِ تو دستهای غمگینم
نیمه شب های دائماً در تب
خواب یک قلب نصفه می بینم

خواب خرگوشهای سرگردان
خواب سقط جنین اجباری
خواب مفعول بودن و مردن
زیر کابوسهای تکراری

...و رسیدن به یک من ِ تنها
به زنی کنج گریه کز کرده
تلخی ِ واقعیتی صامت...
"هر طرف درده ... هر طرف درده"

مثل یک پاره خط بی ربطم
وسط نقطه های دور از هم
که من اینجا همیشه شب باشم
که من اینجا همیشه خط بزنم

و تو تصویر مضحکی از هیچ
ربط یک زندگی به نیمه ی من
خودزنی های نقش غمگین... تا...
شکل شاید موجّهی از زن!

****

نور ِآبستن از غم تکرار
نور یک صبح خسته و کشدار
حل شدن در مُسکّنی ساکت
"کیف پولم کنار تختِ... بیار!"

در سرش بوووووووق می زند ماشین
بوی سرگیجه آور بنزین
زنی از تو به خلسه خواهد رفت
" گرمه... اون شیشه رو بده پایین "

فعل ماضی ... زمان دور از تو
گردش ساعتی که رو به جلو...
یک نفر درتو می رود... بی حس
یک نفر داااااااااااد می زند که نرو

زن دلتنگ... منتظر... پریود
گریه در لکه های خون... لابد،
به خودش چنگ می زند از غم
" صبر کردم... ولی نشد که نشد"

و تمام است... نقطه آخر خط
انهدام کسی شبیه خودت

زندگی پشت شیشه ی بی رنگ
بغض و ته مانده ی زنی دلتنگ...

 

+ تاريخ پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 10:0 نويسنده آزاده رضایی (ناتانائیل) |

توی زندگی باید یه چیزی داشته باشی که نگهت داره
یه انگیزه
یه دلیل
یه بهانه
یه چیزی که باهاش بتونی ادامه بدی
یا شاید یه چیزی که بهش متعلق باشی تا از معلق بودن نجات پیدا کنی
.
.
.
و من دارم می بینم که بین معلق و متعلق یه "ت" وجود داره
مثل اول "تو"...
که تا آخر امن و دلگرم ادامه بدم و دوام بیارم...


******

برای فرشته ی کوچکی که وقتی دلتنگ است گوشه ی اتاق کز می کند و آرام آرام اشک می ریزد...

میان ماندن و رفتن... میان دو اپیزود
فرشته ای که فقط گیج می زند در خود

که خط خطی شده یک گوشه منتظر مانده
و هی خیالش درگیر غصه / خواهد شد...

مچاله از فکر ِ اتفاق ِ بعد از این
بگو که می فهمی... درک می کنی... لابد،

دلش گرفته از اینجا... از این سیاه غلیظ
و کاش می شد با یک کلیک... یا یک کد...

 

پری کوچک از این انجماد رد بشود

 

شروع یک شنبه... روز نطفه در زهدان
شروع گیج تو در امتداد یک عصیان

تصوری از یک دور باطل عمدی
که می رسی به خودت... از دوباره با هذیان

درام زندگی ات در اتاق دم کرده
و دکمه ای که نداری... که فیلم برگرده!

و اینکه فکر کنی روز بعد می میری
و انتقامت را از کسی نمی گیری

گرفته راه نفس... بغض سالها دوری
از اینکه باید باشی... از اینکه مجبوری

هزار و سیصد و شصت و یک... از تو زاده شدن
هزار و سیصد و شصت و یک... از تو سر رفتن

به نطفه های نبسته... به درد... خندیدن
به لرزشی که تو را حس نکرد... خندیدن

به یک فرشته ی غمگین که مانده در بن بست
به اینکه:"یادت رفته؟!" به اینکه:"یادت هست؟!"

 

...فرشته ای که دو بال شکستنی دارد

 

و باز یک شنبه... لحظه های سقط جنین
و درد می کشی و گریه ای که بعد از این

به یک دقیقه ی پر اضطراب خواهی خورد
به اینکه جای تنی در تو خالی است... همین

و صبح فردا یک روز خسته در راه است
جنازه ای که به جای دو بال دارد دست!

 

+ تاريخ دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 9:33 نويسنده آزاده رضایی (ناتانائیل) |
 

هروقت برای کارای مختلف از این کارتها می گیرم که پس ورد و کد مربوطه و خلاصه از اینجور چیزا رو زیر یه پوشش گذاشتن که باید اون پوشش نقره ای رنگ رو بخراشم تا عدد رو ببینم... بییییییییزااااااااااااااااار می شم از زندگی !
بس که از این کار بدم میاد !
از خراش انداختن...
انگار تمام چندشهای دنیا توی یه لحظه هجوم میارن به ذهنم...
عصبی می شم
و بعدش هم غمگین

یادت باشه...
یادت باشه من از این کار خیلی بدم میاد
یادت باشه هیچ وقت از من نخوای این کار رو انجام بدم

یادت باشه...
یادت باشه اون پوشش  نقره ای مثل سطح روح یا احساس هر انسان می مونه
یادت باشه تو هم بیزار باشی از اینکه روح یا احساس کسی رو خراش بدی

آدمها بی ملاحظه ان
آدمها مراقب نیستن
حتی گاهی از روی عمد جوری ناخنشون رو توی اون سطح نقره ای فرو می کنن که عدد زیرش هم کنده می شه...
آدمها راحت می تونن روح و احساس دیگران رو خراش بدن
اما تو وقتی این رو خوندی یادت باشه یه کسی، یه "ناتا"یی، یه روزی که باید پوشش نقره ای یه کارت رو با ناخن خراش می داد و احساس می کرد تو اون لحظه از زندگی بیییییییییییییزااااااااااااار شده، یاد خیلی چیزا افتاد و اینو نوشت و اینجا ازت خواست حواست باشه که هیچ سطح نقره ای روح و احساسی رو با ناخن خراش ندی... اینکار خیلی دردناکه... اینکار خیلی آدم رو آزرده می کنه... و هیچ جایی ندیدم و نخوندم که سطحی که خراش دیده "کاملا" خوب بشه... و این خیلی غمناکه...

شاید بی ربط... اما تو بفهم که چی می گم...
بگو که قول می دی...

+ تاريخ شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 15:0 نويسنده آزاده رضایی (ناتانائیل) |
 

باید بگم به شدت در من قوی عمل می کنی!
به شدت قوی و موثر!
و مسخ می شم...
از پنجره به شاخه های درخت توت نگاه می کنم و تو رو حس می کنم که بغلش کردی...
که داری توی تنش منتشر می شی...
پاییز... پاییز... پاییز...
که می رسی تا تو و تمام اونایی که من و ناتانائیل رو میشناسن سیصد و شصت و پنج روز دیگه رو اضافه کنن. که شناسنامه حداقل سالی یکبار به خودش بیاد و یادش بیفته این خطوط معنی دار زمان مند و قانون مندن!!!
چه چیزها که توی این سیصد و شصت و پنج روز به دنیا اضافه شدن و چه چیزها که کم و گم...
چه اتفاقاتی که ثبت شدن... و چه یادهایی که حذف...
و من... هنوز شاعرم...
و شعر... که آمده تا بگوید به دنیا آمده ام...

 

***

...و
این منم... یک زن... شروع خسته ی پاییز
دستان سیمانی و دل سردی ِّ از هر چیز

یک زن و یک تنهایی ِ غمناک ِ چسبنده
که روز بعدش مثل امروز است... بازنده!

که می رسد دل مرده با شعری که در من بود
...و در تمام شعرهای خسته ام زن بود

زن بود و معتاد کسی در اتفاقی نو
معتاد تو... معتاد تو... و باز هم بی تو

معتاد گرمای تنت... 
- "زن دائما سرد است"
معتاد امن لحظه ای که دور از این درد است

معتاد لمس بوسه هایت... لمس آن خنده
معتاد زیبایی هر حرفت از آینده

معتاد گفتن از تمام ترسهای خود
معتاد قلبی که برای او نخواهد شد

می ترسد و می چسبد از این قصه در تختش
به روزهای بعدی و هر روز بدبختش

به "دوستت دارم" که بعد از گریه ای ممتد...
می آمد و در بک گراند روزهایی بد...

چیزی شبیه زنده بودن باز جریان داشت
چیزی شبیه زندگی که بوی زندان داشت

...و می رسد یک سال دیگر با غمی لبریز
تا باز هم... یک زن... شروع خسته ی پاییز !

یک زن که یک تنهایی غمناک با خود داشت
"ناتا" که در تنهایی اش جشن تولد داشت

 

+ تاريخ دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 8:12 نويسنده آزاده رضایی (ناتانائیل) |

 

چند روزه که اتفاقات غیر منتظره ای برام می افته

چیزایی که باعث شدن فقط فکر کنم... و فکر... و فکر... و فکر...

که "انسانیت" یعنی چه؟؟؟!!!!

اتفاقها و حرفهای چندش آور یکی بعد از دیگری مثل سیلی توی صورتم می خورن...

جای پنج شاخه ی انگشتهای تو... که مثل پنج حرف حقیقت بود...

که اینبار اصلا هم شبیه حقیقتی که من میشناسم نبود... سیاه بود... سیاه...

می دونم قرار نیست همیشه همه چیز خوب باشه اما یه وقتایی به خودت میای و می بینی واقعا از شنا کردن در خلاف جهت آب خسته ای... خسته مثل "عاشق ماهی"... مثل قزل آلای مرده...

توی معادله های این بخش از زندگی ِ به شدت واقعی !!! گیر کردم... و این انسانهای به شدت غیر واقعی !!! رو نمی فهمم...

.

.

.

و شعر

که تنها بخش خوب همیشه های زندگیست...

 

 

 

بر گیج گاه رابطه شلیک کن عزیز

بی من بشین و چای برای خودت بریز

 

در چشم گود رفته ی من... جای استکان

دلخوش به این جنازه ی غمگین و بعد از آن...

 

سیگار چندمت... و کسی پشت خط... الو؟؟؟

سیگار چندمت... تو و یک مشت مهمل و...

 

کات... پس سکانس بعدی از این کوچه... زودباش !

دوربین... صدا... و حرکت... از این زندگی یوااااااش...

 

رد می شوی و منظره تاریک... سرد ِ سرد

سیگار می کشی و کسی خسته بغض کرد

 

خسته... شبیه هر شب تو در پلاک هفت

خسته... شبیه اینهمه سالی که هرز رفت

 

خسته... شبیه فاصله ، خسته... شبیه دووووور

خسته... دو نقطه... سرد و سیاه و گزنده... کور

 

مثل دو پنجره و اتاقی که خواب رفت

خسته... دو پنجره... شب تو در پلاک هفت

 

آغاز انجماد تو در من... و سردسیر

ناتا ! دوباره فاصله ها را بغل بگیر

 

یک اتفاق ساده که تنهات می کند

سُر می خوری و حادثه معنات می کند

 

چیزی شبیه له شدن بستر عصب

دستی که می روی به جلو... می کشد عقب

 

 

باران عقیم و من هیجانی که گم شدم

در نقطه چین فاصله از مرگ تا خودم...

 

جایی که نقض مبهم آغوش در تو بود

یک "من" که صادقانه ! فراموش در تو بود

 

تا لحظه های هر چه ندارم ... و نیستی

هر شب به حال نیمه ی من می گریستی...

 

من...

زخم کهنه... خاطره ای گیج... یک سوال

من...

در شقیقه های تو تصویر یک محال

 

من...

فصلهای یخ زده،

من...

سالهای دور

من...

حس وحشت آور آیینه های کور

 

من...

ساعت مقدر یکباره غم شدن

من...

التهاب فاصله،

من...

از تو کم شدن

 

که زل زدم به تو... به تو در دست عاقبت

مردی که سالهاست خودش نیست و فقط...

 

یک جسم نیم زنده ی گنگ و پر اضطراب

در تو نفس کشید و دلم ماند بی جواب...

 

با خنده های تلخ مجازی که :"بهترم" !

تسکین فکرهای ورم کرده در سَرَم

 

***

اینجا پلان چند؟؟؟ سکانس دویست و چند؟؟؟

پایان فیلم عاشق و خوشبخت می شوند؟؟؟

 

یا زن همان جنازه که گفتم چه ساده مُرد؟!

مرد پلاک هفت که یک چای سرد خورد…

 

 

+ تاريخ سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 11:14 نويسنده آزاده رضایی (ناتانائیل) |
 

روح شاعری ام از اوست
که دلی بی نظیر و پاک داشت
و در چنین روزی
خاک...
خاک پذیرنده...
آخرین نگاهش را بایگانی کرد...
به احترام پدرم،
یک دقیقه سکوت...

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 0:12 نويسنده آزاده رضایی (ناتانائیل)
 

مثل موی بُلَندِ بی ربطم
بس که در قهر ِ روسری پیچید
بس که ماندم... نیامدی... هستم...
بس که بن بست بر تنم ماسید
.
.
.
رنگ موی بلوند غمگین است

مثل رفتن... به هیچ ِ تو بی تو
انتظاری کنار یک تابوت
کوچه های بلند بی ربط و...
ارتباط تراس ها به سقوط
.
.
.
خسته ای داااااد می زند در من

ذهن وامانده... موی آشفته
طعم گس، طعم گرم تابستان
از غروبی که در تو یادم ماند
از غروبی که بعد ِ تو از آن...
.
.
.
مثل این بغض کهنه بیزارم

از تو رد می شوم خیابان را
که مراقب نبوده ام هرگز
دستهایی که نیست... می فهمی ؟؟؟
و چراغی که تا ابد قرمز
.
.
.
تو حواست نبود... شب آمد

خیره در چشمهای تیره ی شهر
و تو را اتفاق افتادن !
روسری... باد... رنگ موی بلوند
پل عابر... سقوط خسته ی زن
.
.
.
و زن از ارتفاع می ترسید


 

+ تاريخ سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 15:23 نويسنده آزاده رضایی (ناتانائیل) |